متن شعر

نباشد عیب پرسیدن تو را خانه کجا باشد

نباشد عیب پرسیدن تو را خانه کجا باشد
تو خورشید جهان باشی ز چشم ما نهان باشی
نگفتی من وفادارم وفا را من خریدارم
بیا ای یار لعلین لب دلم گم گشت در قالب
در این آتش کبابم من خراب اندر خرابم من
دل من در فراق جان چو ماری سرزده پیچان
بگفتم ای دل مسکین بیا بر جای خود بنشین
فروبستست تدبیرم بیا ای یار شبگیرم
خود او پیدا و پنهانست جهان نقش است و او جانست
خروش و جوش هر مستی ز جوش خم می باشد
خریدی خانه دل را دل آن توست می​دانی
قماشی کان تو نبود برون انداز از خانه
مسلم گشت دلداری تو را ای تو دل عالم
که دریا را شکافیدن بود چالاکی موسی
برآرد عشق یک فتنه که مردم راه که گیرد
زند آتش در این بیشه که بگریزند نخجیران
خمش کوته کن ای خاطر که علم اول و آخر
 
نشانی ده اگر یابیم وان اقبال ما باشد
تو خود این را روا داری وانگه این روا باشد
ببین در رنگ رخسارم بیندیش این وفا باشد
دلم داغ شما دارد یقین پیش شما باشد
چه باشد ای سر خوبان تنی کز سر جدا باشد
بگرد نقش تو گردان مثال آسیا باشد
حذر کن ز آتش پرکین دل من گفت تا باشد
بپرس از شاه کشمیرم کسی را کآشنا باشد
بیندیش این چه سلطانست مگر نور خدا باشد
سبکساری هر آهن ز تو آهن ربا باشد
هر آنچ هست در خانه از آن کدخدا باشد
درون مسجد اقصی سگ مرده چرا باشد
مسلم گشت جان بخشی تو را وان دم تو را باشد
قبای مه شکافیدن ز نور مصطفی باشد
به شهر اندر کسی ماند که جویای فنا باشد
ز آتش هر که نگریزد چو ابراهیم ما باشد
بیان کرده بود عاشق چو پیش شاه لا باشد
تعداد دفعات مشاهده: 51