متن شعر

از ماه رخی نوش لبی شوخ بلایی

از ماه رخی نوش لبی شوخ بلایی
هر روز همی بینم رنجی و عنایی

شکرست مر آنرا که نباشد سر و کارش
با پاک‌بری عشوه‌دهی شوخ دغایی

گویی که ندارد به جهان پیشهٔ دیگر
جز آنکه کند با من بیچاره جفایی

تا چند کند جور و جفا با من عاشق
ناکرده به جای من یکروز وفایی

تا چند کشم جورش من بنده به دعوی
یعنی که همی آیم من نیز ز جایی

دانم که خلل ناید در حشمت او را
گر عاشق او باشد بیچاره گدایی

گر جامه کنم پاره و گر بذل کنم دل
گوید که مرا هست درین هر دو ریایی

خورشید رخست او و سنایی را زان چه
چون نیست نصیب او هر روز ضیایی

تعداد دفعات مشاهده: 125