متن شعر

گفت کسی خواجه سنایی بمرد

گفت کسی خواجه سنایی بمرد
کاه نبود او که به بادی پرید
شانه نبود او که به مویی شکست
گنج زری بود در این خاکدان
قالب خاکی سوی خاکی فکند
جان دوم را که ندانند خلق
صاف درآمیخت به دردی می
در سفر افتند به هم ای عزیز
خانه خود بازرود هر یکی
خامش کن چون نقط ایرا ملک
 
مرگ چنین خواجه نه کاریست خرد
آب نبود او که به سرما فسرد
دانه نبود او که زمینش فشرد
کو دو جهان را بجوی می​شمرد
جان خرد سوی سماوات برد
مغلطه گوییم به جانان سپرد
بر سر خم رفت جدا شد ز درد
مرغزی و رازی و رومی و کرد
اطلس کی باشد همتای برد
نام تو از دفتر گفتن سترد
تعداد دفعات مشاهده: 53