متن شعر

دلا در روزه مهمان خدایی

دلا در روزه مهمان خدایی
در این مه چون در دوزخ ببندی
نخواهد ماند این یخ زود بفروش
برون کن خرقه کان زین چار رقعه​ست
برهنه کن تو جزو جان و بنما
بیامد جان که عذر عشق خواهد
در این مه عذر ما بپذیر ای عشق
به خنده گوید او دستت گرفتم
تو را پرهیز فرمودم طبیبم
بکن پرهیز تا شربت بسازم
خمش کردم که شرحش عشق گوید
 
طعام آسمانی را سرایی
هزاران در ز جنت برگشایی
بیاموز از خدا این کدخدایی
ترابی آتشی آبی هوایی
ز خرقه گر به کل بیرون نیایی
که عفوم کن که جان عذرهایی
خطا کردیم ای ترک خطایی
که می​دانم که بس بی​دست و پایی
که تو رنجور این خوف و رجایی
که تا دور ابد باخود نیایی
که گفت او است جان را جان فزایی
تعداد دفعات مشاهده: 71