متن شعر

می شناسد پرده جان آن صنم

می شناسد پرده جان آن صنم
چون ز پرده قصد عقل ما کند
کس ندارد طاقت ما آن نفس
آن چنان کردیم ما مجنون که دوش
پرده​هایی می نوازد پرده در
عقل و جان آن جا کند رقص الجمل
این نفس آن پرده را از سر گرفت
 
چون نداند پرده را صاحب حرم
تو فسون بر ما مخوان و برمدم
عاقل از ما می رمد دیوانه هم
ماه می انداخت از غیرت علم
تارهایی می زند بی​زیر و بم
کو بدرد پرده شادی و غم
ما به سر رقصان چو بر کاغذ قلم
تعداد دفعات مشاهده: 53