متن شعر

پروانه شد در آتش گفتا که همچنین کن

پروانه شد در آتش گفتا که همچنین کن
شمع و فتیله بسته با گردن شکسته
مومی که می​گدازد با سوز می بسازد
گر سیم و زر فشانی در سود این جهانی
دامان پر ز گوهر کرد و نشست بر سر
از نیک و بد بریده وز دام​ها پریده
رخساره پاک کرده دراعه چاک کرده
صد ننگ و نام هشته با عقل خصم گشته
خالی شده​ست و ساده نه چشم برگشاده
چل سال چشم آدم در عذر داشت ماتم
خاموش باش و صابر عبرت بگیر آخر
تبریز شمس دین را بین کز ضیای جانی
 
می​سوخت و پر همی​زد بر جا که همچنین کن
می​گفت نرم نرمک با ما که همچنین کن
در تف و تاب داده خود را که همچنین کن
سودت ندارد آن​ها الا که همچنین کن
وز رشک تلخ گشته دریا که همچنین کن
بر کوه قاف رفته عنقا که همچنین کن
با خار صبر کرده گل​ها که همچنین کن
بر مغزها دویده صهبا که همچنین کن
لب بر لبش نهاده سرنا که همچنین کن
گفته به کودکانش بابا که همچنین کن
خامش شده​ست و گریان خارا که همچنین کن
پر کرده از جلالت صحرا که همچنین کن
تعداد دفعات مشاهده: 110