متن شعر

رسید آن پیر را سر الهی

رسید آن پیر را سر الهی
که مردی ز آن ما گردید خواهی

برو سوی خرابات و نشان خواه
که پیریست آن ز حمالان این راه

بیامد مرد و شرح حال او خواست
بدو گفتند دی شد کار او راست

بصد زاری و غم دی مرد اینجا
جهان برخود بسردی برد اینجا

سپیدش موی بود و روی زردی
همه حمالی خم خانه کردی

همی بردی سبوی خمر بر دوش
ولی هرگز نکردی قطرهٔ نوش

بهر گامی که در ره برگرفتی
بسوز جان و درد دل بگفتی

که ای دارنده دنیا و دین هم
ببخش آنرا که آنش نیست و این هم

تعداد دفعات مشاهده: 158