متن شعر

دشمن خویشیم و یار آنک ما را می​کشد

دشمن خویشیم و یار آنک ما را می​کشد
زان چنین خندان و خوش ما جان شیرین می​دهیم
خویش فربه می​نماییم از پی قربان عید
آن بلیس بی​تبش مهلت همی​خواهد از او
همچو اسماعیل گردن پیش خنجر خوش بنه
نیست عزرائیل را دست و رهی بر عاشقان
کشتگان نعره زنان یا لیت قومی یعلمون
از زمین کالبد برزن سری وانگه ببین
روح ریحی می​ستاند راح روحی می​دهد
آن گمان ترسا برد مومن ندارد آن گمان
هر یکی عاشق چو منصورند خود را می​کشند
صد تقاضا می​کند هر روز مردم را اجل
بس کنم یا خود بگویم سر مرگ عاشقان
شمس تبریزی برآمد بر افق چون آفتاب
 
غرق دریاییم و ما را موج دریا می​کشد
کان ملک ما را به شهد و قند و حلوا می​کشد
کان قصاب عاشقان بس خوب و زیبا می​کشد
مهلتی دادش که او را بعد فردا می​کشد
درمدزد از وی گلو گر می​کشد تا می​کشد
عاشقان عشق را هم عشق و سودا می​کشد
خفیه صد جان می​دهد دلدار و پیدا می​کشد
کو تو را بر آسمان بر می​کشد یا می​کشد
باز جان را می​رهاند جغد غم را می​کشد
کو مسیح خویشتن را بر چلیپا می​کشد
غیر عاشق وانما که خویش عمدا می​کشد
عاشق حق خویشتن را بی​تقاضا می​کشد
گر چه منکر خویش را از خشم و صفرا می​کشد
شمع​های اختران را بی​محابا می​کشد
تعداد دفعات مشاهده: 203