متن شعر

بانگ برآمد ز خرابات من

بانگ برآمد ز خرابات من
تا که بدیدم مه بی​حد او
موسی جانم به که طور رفت
طور ندا کرد که آن خسته کیست
این نفس روشن چون برق چیست
این دل آن عاشق مستان ماست
آمده با سوز و هزاران نیاز
پیشتر آ پیشتر آ و ببین
نفی شدی در طلب وصل من
از خم توحید بخور جام می
پهلوی شه آمده​ای مات شو
بس کن ای دل چو شدی مات شه
 
یار درآمد به مراعات من
رفت ز حد ذوق مناجات من
آمد هنگام ملاقات من
کآمد سرمست به میقات من
پر شده تا سقف سماوات من
رسته ز هجران و ز آفات من
بر طمع لطف و مکافات من
خلعت و تشریف و مکافات من
عمر ابد گیر ز اثبات من
مست شو این است کرامات من
مات منی مات منی مات من
چند ز هیهای و ز هیهات من
تعداد دفعات مشاهده: 161