متن شعر

همی​بینیم ساقی را که گرد جام می​گردد

همی​بینیم ساقی را که گرد جام می​گردد
دگر دل دل نمی​باشد دگر جان می​نیارامد
چو خرمن کرد ماه ما بر آن شد تا بسوزاند
دل بیچاره مفتون شد خرد افتاد و مجنون شد
ز گردش فارغست آن مه چه منزل پیش او چه ره
شهی که کان و دریاها زکات از وی همی​خواهند
از این جمله گذر کردم بده ساقی یکی جامی
شبی گفتی به دلداری شبت را روز گردانم
به لطف خویش مستش کن خوش جام الستش کن
گشا خنب حقایق را بده بی​صرفه عاشق را
بده زان باده خوش بو مپرسش مستحقی تو
نهان ار رهزنی باشد نهان بینا ببر حلقش
اگر گبرم اگر شاکر تویی اول تویی آخر
دلم پرست و آن اولی که هم تو گویی ای مولی
 
ز زر پخته بویی بر که سیم اندام می​گردد
که آن ماه دل و جان​ها به گرد بام می​گردد
چو پخته کرد جان​ها را به گرد خام می​گردد
به دست اوست آن دانه چه گرد دام می​گردد
برای حاجت ما دان که چون ایام می​گردد
به گرد کوی هر مفلس برای وام می​گردد
ز انعامت که این عالم بر آن انعام می​گردد
چو سنگ آسیا جانم بر آن پیغام می​گردد
خراب و می پرستش کن که بی​آرام می​گردد
می آشامش کن ایرا دل خیال آشام می​گردد
ازیرا آفتابی که همه بر عام می​گردد
چه نقصان قهرمانت را که چون صمصام می​گردد
چو تو پنهان شوی شادی غم و سرسام می​گردد
حدیث خفته​ای چه بود که بر احلام می​گردد
تعداد دفعات مشاهده: 66