متن شعر

ای از تو خاکی تن شده تن فکرت و گفتن شده

ای از تو خاکی تن شده تن فکرت و گفتن شده
هر صورتی پرورده​ای معنی است لیک افسرده​ای
یخ را اگر بیند کسی و آن کس نداند اصل یخ
اندیشه جز زیبا مکن کو تار و پود صورت است
زان سوی کاندازی نظر آن جنس می​آید صور
با آن نشین کو روشن است کز دل سوی دل روزن است
ور همنشین حق شوی جان خوش مطلق شوی
از جا به بی​جا آمده اه رفته هیهای آمده
یا رب که چون می​بینمش ای بنده جان و دینمش
هر ذره​ای را محرم او هر خوش دمی را همدم او
ای عشق حق سودای او آن او است او جویای او
هم طالب و مطلوب او هم عاشق و معشوق او
اوصافت ای کس کم چو تو پایان ندارد همچو تو
 
وز گفت و فکرت بس صور در غیب آبستن شده
صورت چو معنی شد کنون آغاز را روشن شده
چون دید کآخر آب شد در اصل یخ بی​ظن شده
ز اندیشه​ای احسن تند هر صورتی احسن شده
پس از نظر آید صور اشکال مرد و زن شده
خاک از چه ورد و سوسن است کش آب هم مسکن شده
یا رب چه بارونق شوی ای جان جان من شده
بی​دست و بی​پای آمده چون ماه خوش خرمن شده
خود چیست این تمکینمش ای عقل از این امکن شده
نادیده زو زاهد شده زو دیده تردامن شده
وی می​دمد در وای او ای طالب معدن شده
هم یوسف و یعقوب او هم طوق و هم گردن شده
چند آب و روغن می​کنم ای آب من روغن شده
تعداد دفعات مشاهده: 86