متن شعر

زان جای بیا خواجه بدین جای نه جایی

زان جای بیا خواجه بدین جای نه جایی
آن جا که نه جای است چراگاه تو بوده​ست
جاندار سراپرده سلطان عدم باش
گه پای مشو گه سر بگریز از این سو
ای راه نمای از می و منزل چو شوی مست
مستان ازل در عدم و محو چریدند
جان بر زبر همدگر افتاده ز مستی
این نعره زنان گشته که هیهای چه خوبی
مخدوم خداوندی شمس الحق تبریز
 
کاین جاست تو را خانه کجایی تو کجایی
زین شهره چراگاه تو محروم چرایی
تا بازرهی از دم این جان هوایی
مستی و خرابی نگر و بی​سر و پایی
نی راه به خود دانی و نی راه نمایی
کز نیست بود قاعده هست نمایی
همچون ختن غیب پر از ترک خطایی
و آن سجده کنان گشته که بس روح فزایی
هم نور زمینی تو و خورشید سمایی
تعداد دفعات مشاهده: 115