متن شعر

این خانه که پیوسته در او بانگ چغانه​ست

این خانه که پیوسته در او بانگ چغانه​ست
این صورت بت چیست اگر خانه کعبه​ست
گنجی​ست در این خانه که در کون نگنجد
بر خانه منه دست که این خانه طلسم​ست
خاک و خس این خانه همه عنبر و مشک​ست
فی الجمله هر آن کس که در این خانه رهی یافت
ای خواجه یکی سر تو از این بام فروکن
سوگند به جان تو که جز دیدن رویت
حیران شده بستان که چه برگ و چه شکوفه​ست
این خواجه چرخست که چون زهره و ماه​ست
چون آینه جان نقش تو در دل بگرفته​ست
در حضرت یوسف که زنان دست بریدند
مستند همه خانه کسی را خبری نیست
شومست بر آستانه مشین خانه درآ زود
مستان خدا گر چه هزارند یکی اند
در بیشه شیران رو وز زخم میندیش
کان جا نبود زخم همه رحمت و مهرست
در بیشه مزن آتش و خاموش کن ای دل
 
از خواجه بپرسید که این خانه چه خانه​ست
وین نور خدا چیست اگر دیر مغانه​ست
این خانه و این خواجه همه فعل و بهانه​ست
با خواجه مگویید که او مست شبانه​ست
بانگ در این خانه همه بیت و ترانه​ست
سلطان زمینست و سلیمان زمانه​ست
کاندر رخ خوب تو ز اقبال نشانه​ست
گر ملک زمینست فسونست و فسانه​ست
واله شده مرغان که چه دامست و چه دانه​ست
وین خانه عشق است که بی​حد و کرانه​ست
دل در سر زلف تو فرورفته چو شانه​ست
ای جان تو به من آی که جان آن میانه​ست
از هر کی درآید که فلانست و فلانه​ست
تاریک کند آنک ورا جاش ستانه​ست
مستان هوا جمله دوگانه​ست و سه گانه​ست
کاندیشه ترسیدن اشکال زنانه​ست
لیکن پس در وهم تو ماننده فانه​ست
درکش تو زبان را که زبان تو زبانه​ست
تعداد دفعات مشاهده: 126