متن شعر

می رسد بوی جگر از دو لبم

می رسد بوی جگر از دو لبم
می بنالد آسمان از آه من
اندکی دانستیی از حال من
مکتب تعلیم عشاق آتش است
روی خود بر روی زرد من بنه
گفتمش گویم به گوشت یک سخن
گفتمش دور از جمالت چشم بد
 
می برآید دودها از یاربم
جان سپردن هر دمی شد مذهبم
گر خبر بودی شبت را از شبم
من شب و روز اندرون مکتبم
دست نه بر سینه​ام کاندر تبم
گفت ترسم تا نسوزد غبغبم
چشم من نزدیک اگر چه معجبم
تعداد دفعات مشاهده: 54