متن شعر

جانم به فدا بادا آن را که نمی​گویم

جانم به فدا بادا آن را که نمی​گویم
یک باره شوم رسوا در شهر اگر فردا
گفتم صنم مه رو گه گاه مرا می جو
گفتا که تو را جستم در خانه نبودی تو
یک روز غزل گویان والله سپارم جان
 
آن روز سیه بادا کو را بنمی جویم
من بر در دل باشم او آید در کویم
کز درد به خون دل رخساره همی​شویم
یا رب که چنین بهتان می گوید در رویم
زیرا که چو مو شد جان از بس که همی​مویم
تعداد دفعات مشاهده: 41