متن شعر

ای بر سر بازاری دستار چنان کرده

ای بر سر بازاری دستار چنان کرده
ما را بگزیده لب کآیم بر تو امشب
با صدق ابوبکری چون جمله همه مکری
زهد از تو مباحی شد تسبیح صراحی شد
جان شد چو کبوتر جان زوتر هله زوتر جان
از عشق شب زلفت آن ماه گدازیده
ای دفتر هر سری شمس الحق تبریزی
 
رو با دگران کرده ما را نگران کرده
و آن خلوت چون شکر یا لب شکران کرده
کو زهره که بشمارم این کرده و آن کرده
جان را که فلاحی شد با رطل گران کرده
ای تن تنتن کرده تن را همه جان کرده
وز پرتو رخسارت خورشید فغان کرده
ای طرفه بغدادی ما را همدان کرده
تعداد دفعات مشاهده: 82