متن شعر

چه دانی تو که در باطن چه شاهی همنشین دارم

چه دانی تو که در باطن چه شاهی همنشین دارم
بدان شه که مرا آورد کلی روی آوردم
گهی خورشید را مانم گهی دریای گوهر را
درون خمره عالم چو زنبوری همی​گردم
دلا گر طالب مایی برآ بر چرخ خضرایی
چه باهول است آن آبی که این چرخ است از او گردان
چو دیو و آدمی و جن همی​بینی به فرمانم
چرا پژمرده باشم من که بشکفته​ست هر جزوم
چرا از ماه وامانم نه عقرب کوفت بر پایم
کبوترخانه​ای کردم کبوترهای جان​ها را
شعاع آفتابم من اگر در خانه​ها گردم
تو هر گوهر که می بینی بجو دری دگر در روی
تو را هر گوهری گوید مشو قانع به حسن من
خمش کردم که آن هوشی که دریابد نداری تو
 
رخ زرین من منگر که پای آهنین دارم
وزان کو آفریدستم هزاران آفرین دارم
درون عز فلک دارم برون ذل زمین دارم
مبین تو ناله​ام تنها که خانه انگبین دارم
چنان قصری است حصن من که امن الومنین دارم
چو من دولاب آن آبم چنین شیرین حنین دارم
نمی​دانی سلیمانم که در خاتم نگین دارم
چرا خربنده باشم من براقی زیر زین دارم
چرا زین چاه برنایم چون من حبل متین دارم
بپر ای مرغ جان این سو که صد برج حصین دارم
عقیق و زر و یاقوتم ولادت ز آب و طین دارم
که هر ذره همی​گوید که در باطن دفین دارم
که از شمع ضمیر است آن که نوری در جبین دارم
مجنبان گوش و مفریبان که چشمی هوش بین دارم
تعداد دفعات مشاهده: 131