متن شعر

آن خواجه را در کوی ما در گل فرورفتست پا

آن خواجه را در کوی ما در گل فرورفتست پا
جباروار و زفت او دامن کشان می​رفت او
بس مرغ پران بر هوا از دام​ها فرد و جدا
ای خواجه سرمستک شدی بر عاشقان خنبک زدی
بر آسمان​ها برده سر وز سرنبشت او بی​خبر
از بوسه​ها بر دست او وز سجده​ها بر پای او
باشد کرم را آفتی کان کبر آرد در فتی
بدهد درم​ها در کرم او نافریدست آن درم
فرعون و شدادی شده خیکی پر از بادی شده
عشق از سر قدوسیی همچون عصای موسیی
بر خواجه روی زمین بگشاد از گردون کمین
در رو فتاد او آن زمان از ضربت زخم گران
رسوا شده عریان شده دشمن بر او گریان شده
فرعون و نمرودی بده انی انا الله می​زده
او زعفرانی کرده رو زخمی نه بر اندام او
تیرش عجبتر یا کمان چشمش تهیتر یا دهان
اکنون بگویم سر جان در امتحان عاشقان
کی برگشایی گوش را کو گوش مر مدهوش را
این خواجه باخرخشه شد پرشکسته چون پشه
انا هلکنا بعدکم یا ویلنا من بعدکم
العقل فیکم مرتهن هل من صدا یشفی الحزن
ای خواجه با دست و پا پایت شکستست از قضا
این از عنایت​ها شمر کز کوی عشق آمد ضرر
غازی به دست پور خود شمشیر چوبین می​دهد
عشقی که بر انسان بود شمشیر چوبین آن بود
عشق زلیخا ابتدا بر یوسف آمد سال​ها
بگریخت او یوسف پیش زد دست در پیراهنش
گفتش قصاص پیرهن بردم ز تو امروز من
مطلوب را طالب کند مغلوب را غالب کند
باریک شد این جا سخن دم می​نگنجد در دهن
 
با تو بگویم حال او برخوان اذا جاء القضا
تسخرکنان بر عاشقان بازیچه دیده عشق را
می​آید از قبضه قضا بر پر او تیر بلا
مست خداوندی خود کشتی گرفتی با خدا
همیان او پرسیم و زر گوشش پر از طال بقا
وز لورکند شاعران وز دمدمه هر ژاژخا
از وهم بیمارش کند در چاپلوسی هر گدا
از مال و ملک دیگری مردی کجا باشد سخا
موری بده ماری شده وان مار گشته اژدها
کو اژدها را می​خورد چون افکند موسی عصا
تیری زدش کز زخم او همچون کمانی شد دوتا
خرخرکنان چون صرعیان در غرغره مرگ و فنا
خویشان او نوحه کنان بر وی چو اصحاب عزا
اشکسته گردن آمده در یارب و در ربنا
جز غمزه غمازه​ای شکرلبی شیرین لقا
او بی​وفاتر یا جهان او محتجبتر یا هما
از قفل و زنجیر نهان هین گوش​ها را برگشا
مخلص نباشد هوش را جز یفعل الله ما یشا
نالان ز عشق عایشه کابیض عینی من بکا
مقت الحیوه فقدکم عودوا الینا بالرضا
و القلب منکم ممتحن فی وسط نیران النوی
دل​ها شکستی تو بسی بر پای تو آمد جزا
عشق مجازی را گذر بر عشق حقست انتها
تا او در آن استا شود شمشیر گیرد در غزا
آن عشق با رحمان شود چون آخر آید ابتلا
شد آخر آن عشق خدا می​کرد بر یوسف قفا
بدریده شد از جذب او برعکس حال ابتدا
گفتا بسی زین​ها کند تقلیب عشق کبریا
ای بس دعاگو را که حق کرد از کرم قبله دعا
من مغلطه خواهم زدن این جا روا باشد دغا
1    
تعداد دفعات مشاهده: 265