متن شعر

ای رستخیز ناگهان وی رحمت بی​منتها

ای رستخیز ناگهان وی رحمت بی​منتها
امروز خندان آمدی مفتاح زندان آمدی
خورشید را حاجب تویی اومید را واجب تویی
در سینه​ها برخاسته اندیشه را آراسته
ای روح بخش بی​بدل وی لذت علم و عمل
ما زان دغل کژبین شده با بی​گنه در کین شده
این سکر بین هل عقل را وین نقل بین هل نقل را
تدبیر صدرنگ افکنی بر روم و بر زنگ افکنی
می​مال پنهان گوش جان می​نه بهانه بر کسان
خامش که بس مستعجلم رفتم سوی پای علم
 
ای آتشی افروخته در بیشه اندیشه​ها
بر مستمندان آمدی چون بخشش و فضل خدا
مطلب تویی طالب تویی هم منتها هم مبتدا
هم خویش حاجت خواسته هم خویشتن کرده روا
باقی بهانه​ست و دغل کاین علت آمد وان دوا
گه مست حورالعین شده گه مست نان و شوربا
کز بهر نان و بقل را چندین نشاید ماجرا
و اندر میان جنگ افکنی فی اصطناع لا یری
جان رب خلصنی زنان والله که لاغست ای کیا
کاغذ بنه بشکن قلم ساقی درآمد الصلا
تعداد دفعات مشاهده: 71