متن شعر

بیدار کن طرب را بر من بزن تو خود را

بیدار کن طرب را بر من بزن تو خود را
خود را بزن تو بر من اینست زنده کردن
ای رویت از قمر به آن رو به روی من نه
در واقعه بدیدم کز قند تو چشیدم
جان فرشته بودی یا رب چه گشته بودی
چون دست تو کشیدم صورت دگر ندیدم
جام چو نار درده بی​رحم وار درده
این بار جام پر کن لیکن تمام پر کن
درده میی ز بالا در لا اله الا
از قالب نمدوش رفت آینه خرد خوش
 
چشمی چنین بگردان کوری چشم بد را
بر مرده زن چو عیسی افسون معتمد را
تا بنده دیده باشد صد دولت ابد را
با آن نشان که گفتی این بوسه نام زد را
کز چهره می​نمودی لم یتخذ ولد را
بی هوشیی بدیدم گم کرده مر خرد را
تا گم شوم ندانم خود را و نیک و بد را
تا چشم سیر گردد یک سو نهد حسد را
تا روح اله بیند ویران کند جسد را
چندانک خواهی اکنون می​زن تو این نمد را
تعداد دفعات مشاهده: 94