متن شعر

ای رها کرده تو باغی از پی انجیرکی

ای رها کرده تو باغی از پی انجیرکی
من گریبان می​درانم حیف می​آید مرا
پیرکی گنده دهانی بسته صد چنگ و جلب
کیست کمپیرک یکی سالوسک بی​چاشنی
میرکی گشته اسیر او گرو کرده کمر
نی به بستان جمال او شکوفه تازه​ای
خود ببینی چونک بگشاید اجل چشمت ورا
نی خمش کن پند کم ده بند خواجه بس قوی است
 
حور را از دست داده از پی کمپیرکی
غمزه کمپیرکی زد بر جوانی تیرکی
سر فروکرده ز بامی تا درافتد زیرکی
تو به تو همچون پیاز و گنده همچون سیرکی
او به پنهانی همی​خندد که ابله میرکی
نی به پستان وفای آن سلیطه شیرکی
رو چو پشت سوسمار و تن سیه چون قیرکی
می​کشد زنجیر مهرش بی​مدد زنجیرکی
تعداد دفعات مشاهده: 59