متن شعر

بیا ای جان نو داده جهان را

بیا ای جان نو داده جهان را
چو تیرم تا نپرانی نپرم
ز عشقت باز طشت از بام افتاد
مرا گویند بامش از چه سویست
از آن سویی که هر شب جان روانست
از آن سو که بهار آید زمین را
از آن سو که عصایی اژدها شد
از آن سو که تو را این جست و جو خاست
تو آن مردی که او بر خر نشسته است
خمش کن کو نمی​خواهد ز غیرت
 
ببر از کار عقل کاردان را
بیا بار دگر پر کن کمان را
فرست از بام باز آن نردبان را
از آن سویی که آوردند جان را
به وقت صبح بازآرد روان را
چراغ نو دهد صبح آسمان را
به دوزخ برد او فرعونیان را
نشان خود اوست می​جوید نشان را
همی​پرسد ز خر این را و آن را
که در دریا درآرد همگنان را
تعداد دفعات مشاهده: 106