متن شعر

شب قدر است جسم تو کز او یابند دولت​ها

شب قدر است جسم تو کز او یابند دولت​ها
مگر تقویم یزدانی که طالع​ها در او باشد
مگر تو لوح محفوظی که درس غیب از او گیرند
عجب تو بیت معموری که طوافانش املاکند
و یا آن روح بی​چونی کز این​ها جمله بیرونی
ولی برتافت بر چون​ها مشارق​های بی​چونی
عجایب یوسفی چون مه که عکس اوست در صد چه
چو زلف خود رسن سازد ز چه​هاشان براندازد
چو از حیرت گذر یابد صفات آن را که دریابد
 
مه بدرست روح تو کز او بشکافت ظلمت​ها
مگر دریای غفرانی کز او شویند زلت​ها
و یا گنجینه رحمت کز او پوشند خلعت​ها
عجب تو رق منشوری کز او نوشند شربت​ها
که در وی سرنگون آمد تامل​ها و فکرت​ها
بر آثار لطیف تو غلط گشتند الفت​ها
از او افتاده یعقوبان به دام و جاه ملت​ها
کشدشان در بر رحمت رهاندشان ز حیرت​ها
خمش که بس شکسته شد عبارت​ها و عبرت​ها
تعداد دفعات مشاهده: 85