متن شعر

رغبت به عاشقان کن ای جان صدر غایب

رغبت به عاشقان کن ای جان صدر غایب
آن روز پرعجایب وان محشر قیامت
چون طیبات خواندی بر طیبین فشاندی
جان را ز تست هر دم سلطانیی مسلم
در جیب خاک کردی ارواح پاک جیبان
عشق تو چون درآمد اندیشه مرد پیشش
ای عقل باش حیران نی وصل جو نه هجران
جان چیست فقر و حاجت جان بخش کیست جز تو
نک نقد شد قیامت اینک یکی علامت
درکش رمیدگان را محنت رسیدگان را
تا بیند این دو دیده صبح خدا دمیده
عشق و طلب چه باشد آیینه تجلی
کو بلبل چمن​ها تا گفتمی سخن​ها
نه از نقش​های صورت نه از صاف و نه از کدورت
عقلم برفت از جا باقیش را تو فرما
 
بنشین میان مستان اینک مه و کواکب
گشتست پیش حسنت مستغرق عجایب
طیبتر از تو کی بود ای معدن اطایب
این شکر از کی گویم از شاه یا ز صاحب
سر کرده در گریبان چون صوفیان مراقب
عشق تو صبح صادق اندیشه صبح کاذب
چون وصل گوش داری زان کس که نیست غایب
ای قبله حوایج معشوقه مطالب
طالع شد آفتابت از جانب مغارب
زان جذبه​های جانی ای جذبه تو غالب
دام طلب دریده مطلوب گشته طالب
نقش و حسد چه باشد آیینه معایب
نگذشت بر دهان​ها یا دست هیچ کاتب
نه از ماضی و نه حالی نه از زهد نه از مراتب
ای از درت نرفته کس ناامید و غایب
تعداد دفعات مشاهده: 79