متن شعر

جانا سر تو یارا مگذار چنین ما را

جانا سر تو یارا مگذار چنین ما را
خرم کن و روشن کن این مفرش خاکی را
رهبر کن جان​ها را پرزر کن کان​ها را
خورشید پناه آرد در سایه اقبالت
مغزی که بد اندیشد آن نقص بسست ای جان
هم رحمت رحمانی هم مرهم و درمانی
تو بلبل گلزاری تو ساقی ابراری
یا رب که چه داری تو کز لطف بهاری تو
افروخته نوری انگیخته شوری
 
ای سرو روان بنما آن قامت بالا را
خورشید دگر بنما این گنبد خضرا را
در جوش و خروش آور از زلزله دریا را
آری چه توان کردن آن سایه عنقا را
سودای بپوسیده پوسیده سودا را
درده تو طبیبانه آن دافع صفرا را
تو سرده اسراری هم بی​سر و بی​پا را
در کار درآری تو سنگ و که خارا را
ننشاند صد طوفان آن فتنه و غوغا را
تعداد دفعات مشاهده: 56