متن شعر

آورد خبر شکرستایی

آورد خبر شکرستایی
صد اشتر جمله شکر و قند
در نیم شبی رسید شمعی
گفتم که بگو سخن گشاده
دل از سبکی ز جای برجست
بر بام دوید از سر عشق
ناگاه بدید از سر بام
دریای محیط در سبویی
بر بام نشسته پادشاهی
باغی و بهشت بی​نهایت
می​گشت به سینه​ها خیالش
مگریز ز چشمم ای خیالش
شمس تبریز لامکان دید
 
کز مصر رسید کاروانی
یا رب چه لطیف ارمغانی
در قالب مرده رفت جانی
گفتا که رسید آن فلانی
بنهاد ز عقل نردبانی
می​جست از این خبر نشانی
بیرون ز جهان ما جهانی
در صورت خاک آسمانی
پوشیده لباس پاسبانی
در سینه مرد باغبانی
می​کرد ز شاه دل بیانی
تا تازه شود دلم زمانی
برساخت ز لامکان مکانی
تعداد دفعات مشاهده: 126