متن شعر

برخیز که صبح است و صبوح است و سکاری

برخیز که صبح است و صبوح است و سکاری
برخیز بیا دبدبه عمر ابد بین
آن رفت که اقبال بخارید سر ما
گنجی تو عجب نیست که در توده خاکی
اندر حرم کعبه اقبال خرامید
گردان شده بین چرخ که صد ماه در او هست
آن ساغر جان که ملک الموت اجل شد
بس کن که اگر جان بخورد صورت ما را
 
بگشای کنار آمد آن یار کناری
رستند و گذشتند ز دم​های شماری
ای دل سر اقبال از این بار تو خاری
ماهی تو عجب نیست که در گرد و غباری
از بادیه ایمن شده وز ناز مکاری
جز تابش یک روزه تو ای چرخ چه داری
نی شورش دل آرد و نی رنج خماری
صد عذر بخواهد لبش از خوب عذاری
تعداد دفعات مشاهده: 128