متن شعر

صنما بر همه جهان تو چو خورشید سروری

صنما بر همه جهان تو چو خورشید سروری
همه عالم چو جان شود همگی گلستان شود
تن من همچو رشته شد به دلم مهر کشته شد
چو سحر پرده می​درد تو پس پرده می​روی
صنما خاک پای خود تو مرا سرمه وام ده
رخ خوبان این جهان همه ابرست و تو مهی
چو درآمد خیال تو مه نو تیره شد بگفت
 
قمرا می​رسد تو را که به خورشید بنگری
شکم خاک کان شود چو تو بر خاک بگذری
چو به سر این نوشته شد نبود کار سرسری
چو به شب پرده می​کشد تو به شب پرده می​دری
که نظر در تو خیره شد که تو خورشیدمنظری
سر شاهان این جهان همه پایست و تو سری
چه عجب گر تو روشنی که از او آب می​خوری
تعداد دفعات مشاهده: 71