متن شعر

می شود جان تازه از بوی بهار زنده رود

می شود جان تازه از بوی بهار زنده رود
زنده می گردد دل از سیر کنار زنده رود

هست در زیر سیاهی داغ ناخن خورده ای
آب خضر از رشک موج بی قرار زنده رود

زلف مشکین از سواد اصفهان چون آب خضر
بر عذار افکنده آب خوشگوار زنده رود

دشت پیمای جنون گشته است چون موج سراب
موج آب زندگی در روزگار زنده رود

زنده شد هر کس که چشمی آب داد از جلوه اش
رشته جان است یکسر پود و تار زنده رود

پاک می سازد بساط خاک را از زهد خشک
جلوه مستانه بی اختیار زنده رود

هر حبابش می دهد از خیمه لیلی خبر
نبض مجنون است موج بی قرار زنده رود

شسته رو چون قطره شبنم برانگیزد ز خواب
لاله رویان را هوای آبدار زنده رود

پرده ظلمت چرا بر روی خود انداخته است؟
نیست آب زندگی گر شرمسار زنده رود

دیده پاکش حباب بحر رحمت می شود
هر دل روشن که شد آیینه دار زنده رود

تا زداید زنگ از دلها، مهیا کرده است
صیقلی از هر خم پل جویبار زنده رود

از چنار و بید، چندین فوج طاوس بهشت
جلوه سازی می کند در هر کنار زنده رود

از صدف صد دامن گوهر محیط آماده است
در حریم سینه از بهر نثار زنده رود

جلوه مستانه اش سیلاب هوش است و خرد
نیست صائب حاجت می در کنار زنده رود

تعداد دفعات مشاهده: 230