متن شعر

گر تو خواهی که تو را بی​کس و تنها نکنم

گر تو خواهی که تو را بی​کس و تنها نکنم
این تعلق به تو دارد سر رشته مگذار
گفته​ای جان دهمت نان جوین می ندهی
گوش تو تا بنمالم نگشاید چشمت
متفرق شود اجزای تو هنگام اجل
منشی روز و شبم نیست شود هست کنم
هر دمی حشر نوستت ز ترح تا به فرح
هر کسی عاشق کاری ز تقاضای من است
تا ز زهدان جهان همچو جنینت نبرم
گلشن عقل و خرد پرگل و ریحان طری است
طبل باز شهم ای باز بر این بانگ بیا
 
وامقت باشم هر لحظه و عذرا نکنم
کژ مباز ای کژ کژباز مکن تا نکنم
بی​خبر دانیم ار هیچ مکافا نکنم
دهمت بیم مبارات تو اما نکنم
تو گمان برده که جمعیت اجزا نکنم
پس چرا روز تو را عاقبت انشا نکنم
پس چرا صبر تو را شکر شکرخا نکنم
پس چه شد کار جزا را که تقاضا نکنم
در جهان خرد و عقل تو را جا نکنم
چشم بستی به ستیزه که تماشا نکنم
پیش از آن که بروم نظم غزل​ها نکنم
تعداد دفعات مشاهده: 44