متن شعر

دو هزار عهد کردم که سر جنون نخارم

دو هزار عهد کردم که سر جنون نخارم
ز ره زیاده جویی به طریق خیره رویی
همه حل و عقد عالم چو به دست غیب آمد
چو قضا به سخره خواهد که ز سبلتی بخندد
چو بر اوش رحم آید خبرش کند که بنشین
اگرت شکار باید ز منت شکار خوشتر
نه ز دام من ملالی نه ز جام من وبالی
خمش ار دگر بگویم ز مقالت خوش او
تبریز و شمس دین شد سبب فروغ اختر
 
ز تو درشکست عهدم ز تو باد شد قرارم
بروم که کدخدایم غله بدروم بکارم
من بوالفضول معجب تو بگو که بر چه کارم
سگ لنگ را بگوید که برس بدان شکارم
بهل اختیار خود را تو به پیش اختیارم
همه صیدهای جان را به نثار بر تو بارم
نه نظیر من جمالی چه غریب و ندره یارم
بپرد کبوتر دل سوی اولین مطارم
رخ شمس از او منور به فراز سبز طارم
تعداد دفعات مشاهده: 107