متن شعر

چشم​ها وا نمی​شود از خواب

چشم​ها وا نمی​شود از خواب
بنگر آخر که بی​قرار شدست
گشت شب دیر و خلق افتادند
هم سیاهی و هم سپیدی چشم
جمله اندیشه​ها چو برگ بریخت
عقل شد گوشه​ای و می​گوید
بنگی شب نگر که چون دادست
چشم در عین و غین افتادست
آن سواران تیزاندیشه
 
چشم بگشا و جمع را دریاب
چشم در چشم خانه چون سیماب
چون ستاره میانه مهتاب
از می خواب هر دو گشت خراب
گرد بنشست بر همه اسباب
عقل اگر آن تست هین دریاب
جمله خلق را از این بنگاب
کار بگذشت از سوال و جواب
همه ماندند چون خران به خلاب
تعداد دفعات مشاهده: 308