متن شعر

خفته نمود دلبر گفتم ز باغ زود

خفته نمود دلبر گفتم ز باغ زود
خندید و گفت روبه آخر به زیرکی
مر ابر را که دوشد و آن جا که دررسد
معدوم را کجاست به ایجاد دست و پا
معدوم وار بنشین زیرا که در نماز
بر آتش آب چیره بود از فروتنی
چون لب خموش باشد دل صدزبان شود
 
شفتالوی بدزدم او خود نخفته بود
از دست شیر صید کجا سهل درربود
الا مگر که ابر نماید به خویش جود
فضل خدای بخشد معدوم را وجود
داد سلام نبود الا که در قعود
کآتش قیام دارد و آبست در سجود
خاموش چند چند بخواهیش آزمود
تعداد دفعات مشاهده: 41