متن شعر

رفتم تصدیع از جهان بردم

رفتم تصدیع از جهان بردم
کردم بدرود همنشینان را
زین خانه شش دری برون رفتم
چون میر شکار غیب را دیدم
چوگان اجل چو سوی من آمد
از روزن من مهی عجب درتافت
این بام فلک که مجمع جان​هاست
شاخ گل من چو گشت پژمرده
چون مشتریی نبود نقدم را
زین قلب زنان قراضه جان را
در غیب جهان بی​کران دیدم
بر من مگری که زین سفر شادم
این نکته نویس بر سر گورم
خوش خسپ تنا در این زمین که من
بربند زنخ که من فغان​ها را
زین بیش مگو غم دل ایرا من
 
بیرون شدم از زحیر و جان بردم
جان را به جهان بی​نشان بردم
خوش رخت به سوی لامکان بردم
چون تیر پریدم و کمان بردم
من گوی سعادت از میان بردم
رفتم سوی بام و نردبان بردم
ز آن خوشتر بد که من گمان بردم
بازش سوی باغ و گلستان بردم
زودش سوی اصل اصل کان بردم
هم جانب زرگر ارمغان بردم
آلاجق خود بدان کران بردم
چون راه به خطه جنان بردم
که سر ز بلا و امتحان بردم
پیغام تو سوی آسمان بردم
سرجمله به خالق فغان بردم
دل را به جناب غیب دان بردم
تعداد دفعات مشاهده: 64