متن شعر

سر برآور ای حریف و روی من بین همچو زر

سر برآور ای حریف و روی من بین همچو زر
این جگر از تیرها شد همچو پشت خارپشت
من رها کردم جگر را هرچ خواهد گو بشو
بنده ساقی عشقم مست آن دردی درد
گر بیاید غم بگویم آنک غم می​خورد رفت
 
جان سپر کردم ولیکن تیر کم زن بر سپر
رحم کردی عشق تو گر عشق را بودی جگر
بر دهانم زن اگر من زین سخن گویم دگر
گوشه​ای سرمست خفتم فارغم از خیر و شر
رو به بازار و ربابی از برای من بخر
تعداد دفعات مشاهده: 73