متن شعر

امروز جمال تو سیمای دگر دارد

امروز جمال تو سیمای دگر دارد
امروز گل لعلت از شاخ دگر رستست
امروز خود آن ماهت در چرخ نمی​گنجد
امروز نمی​دانم فتنه ز چه پهلو خاست
آن آهوی شیرافکن پیداست در آن چشمش
رفت این دل سودایی گم شد دل و هم سودا
گر پا نبود عاشق با پر ازل پرد
دریای دو چشم او را می​جست و تهی می​شد
در عشق دو عالم را من زیر و زبر کردم
امروز دلم عشقست فردای دلم معشوق
گر شاه صلاح الدین پنهانست عجب نبود
 
امروز لب نوشت حلوای دگر دارد
امروز قد سروت بالای دگر دارد
وان سکه چون چرخت پهنای دگر دارد
دانم که از او عالم غوغای دگر دارد
کو از دو جهان بیرون صحرای دگر دارد
کو برتر از این سودا سودای دگر دارد
ور سر نبود عاشق سرهای دگر دارد
آگاه نبد کان در دریای دگر دارد
این جاش چه می​جستی کو جای دگر دارد
امروز دلم در دل فردای دگر دارد
کز غیرت حق هر دم لالای دگر دارد
تعداد دفعات مشاهده: 120