متن شعر

شوری فتاد در فلک ای مه چه شسته​ای

شوری فتاد در فلک ای مه چه شسته​ای
آگاه نیستند مگر این فسردگان
آتش خوران ره به سر کوی منتظر
دل شیر بیشه​ست ولیکن سرش تویی
ای جان تیزگوش تو بشنو هم از درون
هین کز فراخنای دلت تا به عرش رفت
دی بامداد دامن جانم گرفت دل
دولاب دولتست ز تبریز شمس دین
 
پرنور کن تو خیمه و خرگه چه شسته​ای
از آتش تو ای بت آگه چه شسته​ای
با مردمان زیرک ابله چه شسته​ای
دل لشکر حقست و تویی شه چه شسته​ای
هم ره به توست بر سر هر ره چه شسته​ای
هیهای وصل و خنده و قهقه چه شسته​ای
کان جان و دل رسید تو آوه چه شسته​ای
درزن تو دست​ها و در این ره چه شسته​ای
تعداد دفعات مشاهده: 104