متن شعر

ای امتان باطل بر نان زنید بر نان

ای امتان باطل بر نان زنید بر نان
حیوان علف کشاند غیر علف نداند
آن باغ​ها بخفته وین باغ​ها شکفته
جان​هاست نارسیده در دام​ها خزیده
جانی ز شرح افزون بالای چرخ گردون
جانی دگر چو آتش تند و حرون و سرکش
ای خواجه تو کدامی یا پخته یا که خامی
روزی به سوی صحرا دیدم یکی معلا
هر سو از او خروشی او ساکن و خموشی
گفتم که در چه شوری کز وهم خلق دوری
گفتا دلم تنگ شد تن نیز هم سبک شد
گفتم که ای امیرم شادت کنار گیرم
گفتم بیا وفا کن وین ناز را رها کن
گفتا که من فنایم اندر کنار نایم
گفتم تو را نباید خود دفع کم نیاید
گفتا ز سر یک تو باور کجا کنی تو
گفتم همین سیاست می​کن حلال بادت
زود از زبان دیگر صد پاسخ چو شکر
بسیار اشک راندم تا دیر مست ماندم
داغی بماند حاصل زان صحبت اندر این دل
فرمود مشکلاتی در وی عجب عظاتی
 
وی امتان مقبل بر جان زنید بر جان
آن آدمی بود کو جوید عقیق و مرجان
وین قسمتی است رفته در بارگاه سلطان
جان​هاست برپریده ره برده تا به جانان
چست و لطیف و موزون چون مه به برج میزان
کوتاه عمر و ناخوش همچون خیال شیطان
سرمست نقل و جامی یا شهسوار میدان
اندر هوا به بالا می​کرد رقص و جولان
سرسبز و سبزپوشی جانم بماند حیران
تو نور نور نوری یا آفتاب تابان
تا پاگشاده گشتم از چارمیخ ارکان
بسیار لابه کردم گفتا که نیست امکان
شاخی شکر سخا کن چه کم شود از آن کان
نقشی همی​نمایم از بهر درد و درمان
پنجه بهانه زاید از طبعت ای سخندان
طفلی و درست ابجد برگیر لوح و می​خوان
صد گونه دفع می​ده می​کش مرا به هجران
برخواند بر من از بر گشتم خراب و سکران
تا که برون شد آن شه چون جان ز نقش انسان
داغی که از لذیذی ارزد هزار احسان
خامش در زبان​ها آن می نیاید آسان
تعداد دفعات مشاهده: 76