متن شعر

از رسن زلف تو خلق به جان آمدند

از رسن زلف تو خلق به جان آمدند
در دل هر لولیی عشق چو استاره​ای
در هوس این سماع از پس بستان عشق
بین که چه ریسیده​ایم دست که لیسیده​ایم
لولیکان قنق در کف گوشه تتق
شاه که در دولتش هر طرفی شاهدی
شیوه ابرو کند هر نفسی پیش ما
شب رو و عیار باش بر سر هر کوی از آنک
جانب تبریز در شمس حقم دیده​اند
 
بهر رسن بازیش لولیکان آمدند
رقص کنان گرد ماه نورفشان آمدند
سروقدان چون چنار دست زنان آمدند
تا که چنین لقمه​ها سوی دهان آمدند
وز تتق آن عروس شاه جهان آمدند
سینه گشاده به ما بهر امان آمدند
گر چه که از تیر غمز سخته کمان آمدند
زیر لحاف ازل نیک نهان آمدند
ترک دکان خواندند چونک به کان آمدند
تعداد دفعات مشاهده: 137