متن شعر

بیا تا قدر یک دیگر بدانیم

بیا تا قدر یک دیگر بدانیم
چو مومن آینه مومن یقین شد
کریمان جان فدای دوست کردند
فسون قل اعوذ و قل هو الله
غرض​ها تیره دارد دوستی را
گهی خوشدل شوی از من که میرم
چو بعد از مرگ خواهی آشتی کرد
کنون پندار مردم آشتی کن
چو بر گورم بخواهی بوسه دادن
خمش کن مرده وار ای دل ازیرا
 
که تا ناگه ز یک دیگر نمانیم
چرا با آینه ما روگرانیم
سگی بگذار ما هم مردمانیم
چرا در عشق همدیگر نخوانیم
غرض​ها را چرا از دل نرانیم
چرا مرده پرست و خصم جانیم
همه عمر از غمت در امتحانیم
که در تسلیم ما چون مردگانیم
رخم را بوسه ده کاکنون همانیم
به هستی متهم ما زین زبانیم
تعداد دفعات مشاهده: 78