متن شعر

گر گریزی به ملولی ز من سودایی

گر گریزی به ملولی ز من سودایی
زین خیالی که کشان کرد تو را دست بکش
رو بدو آر و بگو خواجه کجا می​کشیم
رایگان روی نموده​ست غلط افتادی
گنده پیر است جهان چادر نو پوشیده
چو بدان پیر روی بخت جوانت گوید
لا یغرنک سد هوس عن رایی
اشتهی انصح لکن لسانی قفلت
این همه ترس و نفاق و دودلی باری چیست
بیم از آن می​کندت تا برود بیم از تو
شمس تبریز نه شمعی است که غایب گردد
 
روکشان دست گزان جانب جان بازآیی
دست از او گر نکشی دست پشیمان خایی
کآسمان ماه ندیده​ست بدین زیبایی
باش تا در طلب و پویه جهان پیمایی
از برون شیوه و غنج و ز درون رسوایی
سرخر معده سگ رو که همان را شایی
کم قصور هدمت من عوج الا رآ
اننی انصح بالصمت علی الاخفا
نه که در سایه و در دولت این مولایی
یار از آن می​گزدت تا همه شکر خایی
شب چو شد روز چرا منتظر فردایی
تعداد دفعات مشاهده: 64