متن شعر

ما را کنار گیر تو را خود کنار نیست

ما را کنار گیر تو را خود کنار نیست
بی حد و بی​کناری نایی تو در کنار
زان شب که ماه خویش نمودی به عاشقان
جز فیض بحر فضل تو ما را امید نیست
تا کار و بار عشق هوای تو دیده​ام
یک میر وانما که تو را او اسیر نیست
مرغان جسته​ایم ز صد دام مردوار
آمد رسول عشق تو چون ساقی صبوح
گفتم که ناتوانم و رنجورم از فراق
گفتم بهانه نیست تو خود حال من ببین
کارم به یک دم آمد از دمدمه جفا
گفتا که حال خویش فراموش کن بگیر
تا نگذری ز راحت و رنج و ز یاد خویش
آبی بزن از این می و بنشان غبار هوش
 
عاشق نواختن به خدا هیچ عار نیست
ای بحر بی​امان که تو را زینهار نیست
چون چرخ بی​قرار کسی را قرار نیست
جز گوهر ثنای تو ما را نثار نیست
ما را تحیریست که با کار کار نیست
یک شیر وانما که تو را او شکار نیست
دامیست دام تو که از این سو مطار نیست
با جام باده​ای که مر آن را خمار نیست
گفتا بگیر هین که گه اعتذار نیست
مپذیر عذر بنده اگر زار زار نیست
هنگام مردنست زمان عقار نیست
زیرا که عاشقان را هیچ اختیار نیست
سوی مقربان وصالت گذار نیست
جز ماه عشق هر چه بود جز غبار نیست
تعداد دفعات مشاهده: 62