متن شعر

مانده شدم از گفتن تا تو بر ما مانی

مانده شدم از گفتن تا تو بر ما مانی
شیری است که می​جوشد خونی است نمی​خسبد
زر دارد و زر بدهد زین واخردت این دم
اشتر ز سوی بیشه بی​جهد نمی​آید
صد جا بترنجیدی گفتی نروم زین جا
در چرخ درآوردم نه گنبد نیلی را
چون دیگ سیه پوشی اندر پی تتماجی
تو مرد لب قدری نی مرد شب قدری
سخت است بلی پندت اما نگذارندت
هر لحظه کمندی نو در گردنت اندازد
بنگر تو در این اجزا که همرهشان بودی
زان جا بکشانمشان مانند تو تا این جا
چون بز همه را گویم هین برجه و خدمت کن
گر ریش نجنبانی یک یک بکنم ریشت
یک لحظه شدی شانه در ریش درافتادی
هم شانه و هم مویی هم آینه هم رویی
هم فرقی و هم زلفی مفتاحی و هم قلفی
خاموش کن از گفتن هین بازی دیگر کن
 
خویش من و پیوندی نی همره و مهمانی
خربنده چرا گشتی شه زاده ارکانی
آن کس که رهانید از بسیار پریشانی
کی آمده​ای ای جان زان خاک به آسانی
گوش تو کشان کردم تا جوهر انسانی
استیزه چه می​بافی ای شیخ لت انبانی
کو نخوت کرمنا کو همت سلطانی
تو طفل سر خوانی نی پیر پری خوانی
سیلی زندت آرد استاد دبستانی
روزی که به جد گیرد گردن ز کی پیچانی
در خود بترنجیده از نامی و ارکانی
و اندر پس این منزل صد منزل روحانی
ریشت پی آن دادم تا ریش بجنبانی
ریش کی رهید از من تا تو دبه برهانی
یک لحظه شو آیینه چون حلقه گردانی
هم شیر و هم آهویی هم اینی و هم آنی
بی​رنج چه می​سلفی آواز چه لرزانی
صد بازی نو داری ای نر بز لحیانی
تعداد دفعات مشاهده: 47