متن شعر

ای دشمن عقل من وی داروی بی​هوشی

ای دشمن عقل من وی داروی بی​هوشی
اول تو و آخر تو بیرون تو و در سر تو
خوش خویی و بدخویی دلسوزی و دلجویی
بس تازه و بس سبزی بس شاهد و بس نغزی
هم دوری و هم خویشی هم پیشی و هم بیشی
ای رهزن بی​خویشان ای مخزن درویشان
آن روز که هشیارم من عربده​ها دارم
 
من خابیه تو در من چون باده همی​جوشی
هم شاهی و سلطانی هم حاجب و چاووشی
هم یوسف مه رویی هم مانع و روپوشی
چون عقل در این مغزی چون حلقه در این گوشی
هم مار بداندیشی هم نیشی و هم نوشی
یا رب چه خوشند ایشان آن دم که در آغوشی
و آن روز که خمارم چه صبر و چه خاموشی
تعداد دفعات مشاهده: 65