متن شعر

بوی باغ و گلستان آید همی

بوی باغ و گلستان آید همی
از نثار جوهر یارم مرا
با خیال گلستانش خارزار
از چنین نجار یعنی عشق او
جوع کلبم را ز مطبخ​های جان
زان در و دیوارهای کوی دوست
یک وفا می​آر و می​بر صد هزار
هر که میرد پیش حسن روی دوست
کاروان غیب می​آید به عین
نغزرویان سوی زشتان کی روند
پهلوی نرگس بروید یاسمین
این همه رمز است و مقصود این بود
همچو روغن در میان جان شیر
همچو عقل اندر میان خون و پوست
وز ورای عقل عشق خوبرو
وز ورای عشق آن کش شرح نیست
بیش از این شرحش توان کردن ولیک
تن زنم زیرا ز حرف مشکلش
 
بوی یار مهربان آید همی
آب دریا تا میان آید همی
نرمتر از پرنیان آید همی
نردبان آسمان آید همی
لحظه لحظه بوی نان آید همی
عاشقان را بوی جان آید همی
این چنین را آن چنان آید همی
نابمرده در جنان آید همی
لیک از این زشتان نهان آید همی
بلبل اندر گلبنان آید همی
گل به غنچه خوش دهان آید همی
کان جهان اندر جهان آید همی
لامکان اندر مکان آید همی
بی نشان اندر نشان آید همی
می​به کف دامن کشان آید همی
جز همین گفتن که آن آید همی
از سوی غیرت سنان آید همی
هر کسی را صد گمان آید همی
تعداد دفعات مشاهده: 145