متن شعر

رسید ترکم با چهره​های گل وردی

رسید ترکم با چهره​های گل وردی
بگفتمش که یکی نامه​ای به دست صبا
بگفتمش که چرا بی​گه آمدی ای دوست
بگفتمش ز رخ توست شهر جان روشن
بگفت طرح نهد رخ رخم دو صد خور را
بقای من چو بدید و زوال خود خورشید
سجود کردم و مستغفرانه نالیدم
بگفت نی که به قاصد مخالفی گفتی
بگفتمش گل بی​خار و صبح بی​شامی
ز لطف​های توست آنک سرخ می​گویند
بگفت باش کم آزار و دم مزن خامش
 
بگفتمش چه شد آن عهد گفت اول وردی
بدادمی عجب آورد گفت گستردی
بگفت سیرو یدی یلده یلدشم اردی
ز آفتاب درآموختی جوامردی
تو چون مرا تبع او کنی زهی سردی
گرفت در طلبم عادت جهان گردی
بدید اشک مرا در فغان و پردردی
به عشق گفت من و گفتنم درآوردی
که بندگان را با شیر و شهد پروردی
به عرف حیله زر را بدان همه زردی
که زرد گفتی زر را به فن و آزردی
تعداد دفعات مشاهده: 95