متن شعر

ای دیده مرا بر در واپس بکشیده سر

ای دیده مرا بر در واپس بکشیده سر
یک لحظه سلف دیده کاین جایم تا دانی
در بسته به روی من یعنی که برو واپس
سر را تو چنان کرده رو رو که رقیب آمد
من در تو نظر کرده تو چشم بدزدیده
تو دست گزان بر من کاین جمله ز دست تو
کی باشد کان بوسه بر لعل لبت یابم
ای کافر زلف تو شاه حشم زنگی
چون طره بیفشانی مشک افتد در پایت
احسنت زهی نقشی کز عطسه او جان شد
ناگه ز جمال تو یک برق برون جسته
در عین فنا گفتم ای شاه همه شاهان
گفتا که خطاب تو هم باقی این برفست
گفتم که الا ای مه از تابش روی تو
آخر بنگر در من گفتا که نمی​ترسی
گفتم بتکی باشم دو چشم بپوشیده
گفتا که تو را این عشق در صبر دهد رنگی
گفتم چه نشان باشد در بنده از این وعده
وان گاه نکو بنگر در صحن عیار جان
گفتم که همی​ترسم وز ترس همی​میرم
آن جوهر بی​چونی کز حسن خیال تو
گفتا که مترس آخر نی منت همی​گویم
آن نقش خداوندی شمس الحق تبریزی
او بود خلاصه کن او را تو سجودی کن
 
باز از طرفی پنهان بنموده رخ عبهر
بر حیرت من گاهی خندیده تو چون شکر
بر بام شده در پی یعنی نمطی دیگر
من سجده کنان گشته یعنی که از این بگذر
زان ناز و کرشم تو صد فتنه و شور و شر
من بوسه زنان گشته بر خاک به عذر اندر
وان گاه تو بخراشی رخساره چون زعفر
فریاد که ایمان شد اندر سر تو کافر
چون جعد براندازی خطیت دهد عنبر
ای کشته به پیش تو صد مانی و صد آزر
تا محو شد این خانه هم بام فنا هم در
بگداخت​همی نقشی بفسرده بدین آذر
تا برف بود باقی غیبست گل احمر
خورشید کند سجده چون بنده گک کمتر
از آتش رخسارم وانگه تو نه سامندر
اندر حجب غیرت پوشیده من این مغفر
شایسته آن گردی هم ناظر و هم منظر
گفتا که درخش جان در آتش دل چون زر
در حال درخشانی وز تابش او برخور
کز دیدن جان خود از من رود آن جوهر
در چشم نشستستم ای طرفه سیمین بر
کز باغ جمال ما هم بر بخوری هم بر
پرنور از او عالم تبریز از او انور
تا تو شنوی از خود کالله هو الاکبر
تعداد دفعات مشاهده: 53