متن شعر

مندیش از آن بت مسیحایی

مندیش از آن بت مسیحایی
لاحول کن و ره سلامت گیر
فرصت ز کجا که تا کنی لاحول
ماهی ز کجا شکیبد از دریا
چون دین نشود مشوش و ایمان
اخگر شده دل در آتش رویش
دل با دو جهان چراست بیگانه
ای تن تو و تره زار این عالم
ای عقل برو مشاطگی می​کن
بگرفته معلمی در این مکتب
ای بر لب بحر همچو بوتیمار
این​ها همه رفت ساقیا برخیز
مشرق چه کند چراغ افروزی
مصقول شود چو چهره گردون
درده تو شراب جان فزایی را
یکتا عیشی است و عشرتی کز وی
از دست تو هر که را دهد این دست
ای شاد دمی که آن صراحی را
چون گوهر می​بتافت بر خاکم
دریای صفات عشق می​جوشد
ور نی بهلم ستیر و بربسته
زین بگذشتم بیار حمرا را
تا روز رهد ز غصه روزی
در حال مگر درت فروبسته​ست
 
تا دل نشود سقیم و سودایی
مندیش از آن جمال و زیبایی
چون نیست از او دمی شکیبایی
یا طوطی روح از شکرخایی
زان زلف مشوش چلیپایی
بگرفته عقول بادپیمایی
کز جا برمد صفات بی​جایی
چون خو کردی که ژاژ می​خایی
می​ناز بدین که عالم آرایی
با حفصی اگر چه کارافزایی
دستور نه تا لبی بیالایی
با تشنه دلان نمای سقایی
سلطان چه کند شهی و مولایی
چون دود سیاه را تو بزدایی
کز وی آموخت باده صهبایی
جان عارف گرفت یکتایی
بی عقبه لا شده است الایی
از دور به مست خویش بنمایی
خاک تن من نمود مینایی
رمزی دو بگویم ار بفرمایی
من دانم و یار من به تنهایی
صفراشکن هزار صفرایی
وین هندوی شب رهد ز لالایی
کاندر پیکار قال می​آیی
تعداد دفعات مشاهده: 55