متن شعر

بگفتم عذر با دلبر که بی​گه بود و ترسیدم

بگفتم عذر با دلبر که بی​گه بود و ترسیدم
بگفتم ای پسندیده چو دیدی گیر نادیده
بگفتم گر چه شد تقصیر دل هرگز نگردیده​ست
بگفتم هجر خونم خورد بشنو آه مهجوران
چو یوسف کابن یامین را به مکر از دشمنان بستد
بگفتم روز بی​گاه است و بس ره دور گفتا رو
به گاه و بی​گه عالم چه باشد پیش این قدرت
اگر عقل خلایق را همه بر همدگر بندی
 
جوابم داد کای زیرک بگاهت نیز هم دیدم
بگفت او ناپسندت را به لطف خود پسندیدم
بگفت آن را هم از من دان که من از دل نگردیدم
بگفت آن دام لطف ماست کاندر پات پیچیدم
تو را هم متهم کردند و من پیمانه دزدیدم
به من بنگر به ره منگر که من ره را نوردیدم
که من اسرار پنهان را بر این اسباب نبریدم
نیابد سر لطف ما مگر آن جان که بگزیدم
تعداد دفعات مشاهده: 297