متن شعر

چون تو آن روبند را از روی چون مه برکنی

چون تو آن روبند را از روی چون مه برکنی
منگر اندر شور و بدمستی من ای نیک عهد
اول از دست فراقت عاشقان را تی کنی
مه رخا سیمرغ جانی منزل تو کوه قاف
چون کلام تو شنید از بخت نفس ناطقه
چون ز غیر شمس تبریزی بریدی ای بدن
 
چون قضای آسمانی توبه​ها را بشکنی
بنگر آخر در میی کاندر سرم می​افکنی
وآنگه اندر پوستشان تا سر همه در زر کنی
از تو پرسیدن چه حاجت کز کدامین مسکنی
کرد صد اقرار بر خود بهر جهل و الکنی
در حریر و در زر و در دیبه و در ادکنی
تعداد دفعات مشاهده: 78